<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-11598550</id><updated>2011-04-21T14:52:55.056-07:00</updated><title type='text'>گاهنامه سرو/ سياه‌مشق</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sarvv-black.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11598550/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sarvv-black.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>writer"s group</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02585092339595622358</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.calcione.com/img/0cabreo/cypress.jpeg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>2</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11598550.post-111332781394300219</id><published>2005-04-12T10:39:00.000-07:00</published><updated>2005-06-21T08:24:07.493-07:00</updated><title type='text'>معناي پرواز.......................سعيد خدابخشي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;وفتي به دنيا آمد معناي پرواز را نمي دانست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فكر مي كردپريدن يعني از بالاي درخت به زمين رسيدن. پرواز برايش معني سقوط داشت٬ تا اينكه مادرش به او گفت كه "پرواز وسيله اي است براي رسيدن به آبي آسمان. پيش خود گفت:&lt;br /&gt;((پس من بايد به آبي برسم))&lt;br /&gt;و پرواز را ياد گرفت.&lt;br /&gt;((يك روز موقع پرواز ياد حرف مادرش افتاد با خود گفت:امروز همان روزي است كه من بايد به آ بي آسمان برسد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و پر كشيد و از ابرها گذشت. ديگر به هيچ چيز بجز آسمان فكر نمي كرد٬ جايي حس كرد هوايي براي نفس كشيدن نيست. خواست آرام فرود بيايد كه ديد بالهايش يخ زده همانطور كه زمين برايش بزرگ و بزرگتر مي شد فهميد كه از همان ابتدا معناي پرواز را مي دانسته.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;img style="WIDTH: 317px; HEIGHT: 249px" height="931" src="http://thegareth.net/home/photos/random/bird_in_sky.jpg" /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11598550-111332781394300219?l=sarvv-black.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11598550/posts/default/111332781394300219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11598550/posts/default/111332781394300219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sarvv-black.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title='معناي پرواز.......................سعيد خدابخشي'/><author><name>writer"s group</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02585092339595622358</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.calcione.com/img/0cabreo/cypress.jpeg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11598550.post-111141875906766012</id><published>2005-03-21T07:24:00.000-08:00</published><updated>2005-04-28T04:46:40.983-07:00</updated><title type='text'>كسي ديگر نمي كوبد، در اين خانه ي متروك را  .................................مجتبا يوسفي پور</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تيك، تاك ، تيك ، تاك... سرت درد مي كند: وحشتناك... ديگر سيگار هم جوابگو نيست. لعنت بر سرزميني كه در آن يك استامينوفن پيدا نمي شود!&lt;br /&gt;تيك، تاك، تيك... تقويمها مي گويند نزديك نوروز است... گويا اينگونه است! تنها...گويا!&lt;br /&gt;چرا مي گويم گويا؟ براي اينكه اينجا ، نوروزشان خيلي روز پيش از اين با برف و كاج و پيرمرد سپيدريش سرخ پوشش آمده و رفته و ديگر حتي جاي پاي گوزنهايش هم نمانده است... .&lt;br /&gt;اما تقويمها مي گويند: نزديك نوروز است... و تو _ راستي بگذار در همينجا بگويم، منظورم از ((تو))، تو خواننده نيست، منظور خودمم، خودم كه براي فرار از تنهايي، مثل ديوانه ها، براي خودم نامه مي نويسم._ بهر حال... و تو، چشم چشم مي كني در خيابان ها... در مغازه ها... حتي در اين آسمان هميشه ابري... تنها به اميد آنكه نشاني از نوروز بيابي، ولو يك آكواريم كوچك با ماهي هاي سرخ، ولو يك ظرف سبزه و يا حتي قانع تر مي شوي... بسنده مي كني به يك هواي بهاري، هوايي كه بوي نوروز را در خودش داشته باشد، و... چيزي... نمي يابي. آنان كه پيش از تو آمده اند مي گويند:&lt;br /&gt;((گشتيم، نبود... نگرد، نيست!))&lt;br /&gt;اما تو، به قول خودت: سگ پيله اي! مي گويي: مي سازم...&lt;br /&gt;تنها مي خندند در پاسخ... .&lt;br /&gt;پس دست به كار مي شوي كه نخستين ساز اين سفره ي هر ساله را كوك كني:&lt;br /&gt;آينه ي رنگ و رو رفته ات را مي آوري، بر روي ميز مي گذاري و درست در همين وقت، نگاهت گره مي خورد به نگاه خيره ي مردك ايستاده در آينه... نگاهت مي كند به تمسخر... مي گويدت:&lt;br /&gt;((خودت را دست انداخته اي؟ اين سفره انداخته مي شد، هميشه، هر سال، براي آنكه همه دورش جمع گردند، براي آنكه نشانه اي باشد -شايد- از بودن با هم، در كنار هم... .))&lt;br /&gt;مي پرسد:&lt;br /&gt;(( فكر نمي كني چيدن اين سفره در تنهايي، كمي خنده دار باشد؟))&lt;br /&gt;شتاب زده مي گويي:&lt;br /&gt;((هر سال چيده ام، هفت سين و هفت شينش را با هم ...))&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تلخ مي خندد و مي گويد:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;((سال به سال... دريغ از پارسال...))&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و تو، مي ماني در پاسخ... .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اين آينه جز براي ريش تراشيدن ، به هيچ درد ديگري نمي خورد، هيچ!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تاك، تيك... تقويمها مي گويند نزديك نوروز است و با همين جمله، تو مي روي... مي روي و مي روي و مي روي... دور و دورتر و دورتر... در ذهنت... در خيال... مي روي تا سركي بكشي به روزهايي مثل امروز، اما دور... به روزهايي بهتر از امروز، اما دست نايافتني... به روزهايي كه مي داني ديگر هرگز تكرار نخواهند شد، هرگز!&lt;br /&gt;با خودت مي گويي:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;((من آنقدر خاطره دارم، كه گويي هزار سال زيسته ام!))... &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و هر چه فكر مي كني -طبق معمول - يادت نمي آيد اين جمله از كيست!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سردردت بيشتر شده، يك سيگار تازه آتش مي كني... تاك... مي نشيني كنار ميز نهارخوري بي سفره ات، خيره به آتش سيگار... باز بار سفر مي بندي كه بروي... دور... دورتر... دورتر... مردك از ميان آينه -كه اكنون بالاي روشويي است- فرياد مي كند، بلند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;: &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;((براي چيدن هفت سينت... اين سردرد، اين سرما، اين سكوت، اين سيل ويرانگر و بنيادبر خاطرات، اين سفر بي پايان به ناكجا آباد، &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اين سيگار پشت سيگار، اين سرشك...كودكانه ي...جاري بر گونه هايت، بس!)) &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به خودت مي آيي، چشمهايت را پاك مي كني، و هر دو لبخند مي زنيد، دقيق و درست با هم و عين هم، و البته... تلخ! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حالا كه هفت سينت آماده است، كافي است تا تقويمها تحويل سال را اعلام كنند تا با خودت روبوسي كني، نوروز را تبريك بگويي و هدايايت را -كه هنوز نخريده اي- باز كني ... .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ت...ي... تقويمها مي گويند نزديك نوروز است، گويا... اما تو... باور... نمي كني! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر آنها راست مي گويند، پس:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمي گويم هر روزت چون اين نوروز باشد، اما آرزو مي كنم نوروزت، پيروز باشد .&lt;br /&gt;پاينده باشي و پيروز&lt;br /&gt;دوستدار تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجتبا يو سفي پور&lt;br /&gt;ت... تقويمها مي گويند اين نامه حدود ۱۴ روز مانده به نوروز ۱۳۸۴ خورشيدي يا ۲۵۶۴ از پادشاهي كوروش يا ۷۰۲۳ يا ۷۰۲۴ آريايي يا ميترايي و يا... (تقويمهاهم قاطي كرده اند از اين همه گوناگوني!) نوشته شده است.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://docerebelde.blogs.sapo.pt/arquivo/Salvador%20dali.jpg"&gt;                                &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11598550-111141875906766012?l=sarvv-black.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11598550/posts/default/111141875906766012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11598550/posts/default/111141875906766012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sarvv-black.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='كسي ديگر نمي كوبد، در اين خانه ي متروك را  .................................مجتبا يوسفي پور'/><author><name>writer"s group</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02585092339595622358</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='22' height='32' src='http://www.calcione.com/img/0cabreo/cypress.jpeg'/></author></entry></feed>
